محمد مهدی نامه

شبى كه حضرت مهدی (عج ) در آن متولد شد، هيچ نوزادى در آن شب متولد نمى شود مگر اينكه مؤ من خواهد شد. امام صادق (ع)

 

محمد مهدی 

پسر عزیزم، امروز سومین سالروز بدنیا آمدنت را در جمع صمیمی و کوچکی جشن گرفتیم

شمعهای سه سالگی رو در حالی فوت میکردی که هنوز نمیدونی آرزو چیه؟ وقتی بهت میگم Make a wish منو نگاه می کنی و توی چشمهای معصومت یه علامت سوال بزرگ سرگردون می مونه منم صرفنظر می کنم و توی دلم برات آرزو می کنم...

آرزو، آرزو ... آرزو 

وای چقدر زیادن ولی می تونم همشون رو توی سلامت، آرامش و رضایتمندی تو از زندگی خلاصه کنم و با خودم زمزمه می کنم پسرم به کم قانع نباش وقتی دست به گنیجینه دانش فرو می بری، زیاده خواه مباش وقتی به کیسه دنیا نظر می کنی، فروتن باش آن زمان که پرباری، خوشحال باش وقتی به دیگران محبت می کنی، مغرور باش وقتی خدا در دلت خانه کرده است و آرام آن زمان که او تو را کفایت می کند و بس...

امروز زیبایی و گرمی بیشتر حضور کیمیا و شکیلا بود چرا که آرزوی همیشگی من و پدرجون جمع شدن همه شما در چنین لحظاتی بوده و هست.

نیمه شعبان ۱۴۳۱

 

Make a wish

آقای محمدمهدی اول قرار نبود با پا برید توی کیک، ظاهرا بعدا قرار شد که چنین شود...

فداتون بشم من

حالا توش چی نوشته که اینقدر تعجب کردی؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

بعد از مدت زیادی برگشتیم تهران برای دیدن کیمیا و شکیلا، تو هنوز انقدر بزرگ نیستی که بتونم برات بگم چرا فقط من و تو ... چرا پدرجون و بچه ها نتونستن با ما بیان... چرا کیمیا و شکیلا نمی تونن با ما برگردن... چرا تو باید توی فرودگاه دبی دنبال پدرجون انقدر گریه کنی تا خوابت ببره و باز توی فرودگاه تهران دنبال کیمیا و شکیلا...

فقط بهترین کاری که تونستم بکنم اینه که از خاله که تو بهش می گی آلی خواهش کردم این مدت که من و تو نیستیم بیاد دبی پیش بچه ها و پدرجون بمونه تا اونا هم کمتر احساس تنهایی کنن.

نمیدونم روزی میاد که پاره های این تن همه دور هم جمع بشن؟ بخاطر دل تو هم که شده امیدوارم این اتفاق بیافته... 

با خاله و دایی و بچه ها رفتیم برف بازی فکر می کنم اولین باریه که انقدر برف دیدی برات خیلی جالب بود کلی بازی کردی البته چون هوا سرد بود خاله ها رفتن برات یه کاپشن خریدن و کلاه باران رو قرض گرفتی. به این زودی کلاه سرت رفت اونم از نوع دخترنونه!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم باران و بابای باران (پارک جنگلی لویزان)

 

 

 

 

 

 

قدم زدن توی خیابونهای تهران هم تجربه جدیدی بود برای آقای محمدمهدی (خیابون شهید بهشتی)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٠ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

عزیز مامانی اومده بود بهمون سربزنه. توی مدتی که پیشمون بود کلی از قصه های بچگیهامو جسته گریخته می شنیدم وقتی که داشت برای حسنا و حانیه اونا رو تعریف می کرد. الان دیگه شما هم میدونید قصه دخترکوچولویی رو که یه قورباغه از توی چشمه آب بیرون میومد و باهاش حرف می زد یا قصه دختری که یه نامادری بدجنس داشت ولی خودش خیلی مهربون و بخشنده بود و یا قصه سیمرغ که می خواست با حضرت سلیمان شرط بست که قضای الهی رو تغییر بده ... خلاصه الان دیگه شما هم سهمی از خاطرات بچگی های منو با خودتون دارین و میدونم یه روزی این گنجینه محبت توی زندگی هاتون میشه منبع انرژی هر چند ممکنه هیچ وقت ندونید از کجا و کی بذرش توی وجودتون کاشته شده...

عزیز مامان مهربونه و صبور و یکی از بهترین مامان بزرگ های دنیاست ... یعنی همونی که باید باشه... مامان بزرگی که نوه هاشو دوست داره و هیچ وقت از سر و صدا و شلوغی و شیطونی بچه ها گله و شکایت نمی کنه، مامان بزرگی که کلی حرف داره برای نوه هاش حرفهایی که خسته ات نمی کنه و به نظرت کهنه و قدیمی نمیاد، مادربزرگی که حتی می تونی بعنوان یه همبازی روش حساب کنی که کنارت بشینه و باهات بازی کنه...

مادربزرگی که هیچوقت ذکر دعا برای همه تون از روی لباش محو نمی شه...

این عکس قدیمیه دقیقا اولین باری که عزیز مامانی اومد دبی دیدنمون و آقای محمد مهدی تقریبا ۵ ماهه بود.

 

شارجه/ میدان تعاون پاییز ٨٨

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت